سلام
حالا یک ماهی می شود که موسیقی دلنشین ((باران)) روزگارم را لبریز کرده است شعر مجسمی که لحظه لحظه مرا از نو می سراید. با او تمام دقایقم از آنچه که بودند زیباترند و بهانه های خوشبختی ام بیشتر.نمی دانم چطور شکر این نعمت را به جا بیاورم! شکر آنچه به من افزود و آنچه مرا بیشتر و پیشتر از آنکه بودم برد. لذتی توصیف ناشدنی و بی بدیل. لذت مادر شدن لذت اینکه بدانی در مهمترین اتفاق این عالم تو نیز شریکی. اتفاق آفرینش انسانی که پیش از این نبوده. آنقدر عظیم و بی نقص که خود در ستایشش فرموده : "فتبارک الله احسن الخالقین "
این حس شیرین رو با هیچ چیز تو عالم عوض نمیکنم ....
بابا راست می گه دخترم خواهش می کنم زودتر بیا ِ هیچکدوممون دل تو دلمون نیست.
به بهار کوچکی که هنوز در راه است
نمی دونم چرا هر چی سعی میکنم دیگه هیچ کلمه ای متولد نمی شه و هنوز کماکان تا اطلاع ثانوی تعطیلم. امشب می خوام آخرین کاری که بیشتر از دو سال از تولدش می گذره رو بنویسم. یعنی دقیقا بعد از گرفتن مدرک لیسانسی که فهمیدم حتی نمی شه در کوزه گذاشت و آبش رو خورد ! خدا رو چه دیدید شاید بعد از گرفتن مدرک فوق لیسانس بازهم چیزی نوشته بشه!!!!!!
خانم!
احساسهایتان به هیچ
شعرهایتان به هیچ
اشکهای خورده و نخورده تان به هیچ
هر چه هست را به هیچ می خرم.
بگذرید از کمان ابرو و سرنیزه های مژگانتان
غلافشان کنید!
حیف نیست؟
از شما حیف نیست
که اعجاز دستهایتان حرام رنگ و بوم و ساز می شوند؟
لحظه هایتان تباه شعر می شوند؟
دستهایی چنین نجیب
قادرند پول دربیاو رند
پول بشمرند!
آی خانم ! با شمام
دردهایتان به هیچ
غصه هایتان به هیچ
هر چه هست را " به هیچ" می خرم!
باران شدم که ببارم
جاری بمانم در ذهن بی طراوت و غمناک لحظه ها
مرداب گشتم و سکون و سکوت است سهم من
من اون موقع بارون تخلص می کردم و مطالبمو توی شبکه با آی دی بارون می نوشتم یاد گذشته ها بخیر......
این روزا دلت بدجور هواییه. انگار تو سینه پرپر می زنه اما تو نمی تونی براش کاری کنی. امکان نداره تو این مملکت زندگی کرده باشی و نفهمی چی میگم. همه جا رو رنگ عزا و غم گرفته. غم عزیزترین کسای عزیزترین خدا.بچگی هام پره از تصویرهای علم و پرچم سیاه و دسته های زنجیر زن و سینه زن بازار تهران. ِجاییکه پر چادر مادرمو می چسبیدم تا بین اونهمه جمعیت گم نشم ِ تکیه می دادم به کرکره های پائین کشیده ی بازار کفاشها و چشم می گردوندم تا از بین جمعیت پدر و برادرام رو پیدا کنم. چقد دلم می خواست من هم وسط شور گرفتنهاشون فریاد می زدم:
امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع
صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است مکن ای صبح طلوع
لباس سیاه می پوشیدم و تو اتاقم بجای هر نوار قصه ای صدای نوحه ی منصور ارضی طنین انداز می شد. جاییکه نامحرمی توش نبود و می تونستم با برادرام سینه بزنم و دم نو حه های هیئت رو بخونم.
اسم محرم که می آد ناخودآگاه یاد معصومیتهای بچگی می افتم. وقتی که سرم رو زانوی مادرم بود و بین خواب و بیداری ِ تو مسجد قندی میدون شاپور ـ توی اون تاریکی فکر می کردم اگه گوشواره رو به زور از گوشت بکنن چقد درد داره؟ مگه یه نو زاد شیرخواره چقد آب می خوره که دشمنا بهش نمی دن ...؟ و از تصور قیافه ی وحشتناک شمر چشمامو محکم تر به هم فشار می دادم .
این روزا بیقرارم بیقرار. تازه دارم می فهمم یه زن تنها و بی پناه - بی مرد و بی محافظ میون جنازه های عزیزاش با یه عالم بچه ی بی پدر و برادر چی می کشه. به اندازه تنهایی و بی پناهی زینب (س) غم دارم.
سه غم اومد به جونم هر سه یک بار غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره غم یار و غم یار و غم یار
کربلایی باشید و معطر
سلام امشب یه دوست سبب خیر شد که یه سر بیام اولین و تنها غزلی رو که مرتکب شده ام براتون بنویسم .
آقا ببخش در دلتان جا گرفته ام
گل کرده ام به سینه تان پا گرفته ام
می خواستم که از دلتان ساده نگذرم
حالا تمام قافیه ها را گرفته ام
حالا شما دچار شب چادرم شدید
یک قرن توی دفترتان جا گرفته ام
اول غزل ترانه و یک درد مشترک
حالا ببین تلاطم دریا گرفته ام
می خواستید عروس غزلهایتان شوم
حال و هوای درد زلیخا گرفته ام
حالا تمام دغدغه ی هر شبم شدید
باور کنید عطر شما را گرفته ام
آقا ببخش حرف دلم پوستکنده بود
این روزها جسارت لیلا گرفته ام
حق یارتون